دل آدم‌ها گاهی خیلی زیاد برای گذشته‌شان تنگ می‌شود. گذشته‌ای ساده‌تر، گذشته‌ای بی دغدغه‌تر، گذشته‌ای کودکانه‌تر، گذشته‌ای معصومانه‌تر...

من هم یکی از همین آدم‌ها. دل‌م خیلی تنگ شده برای گذشته‌ای که راحت‌تر زنده‌گی می‌کردم و زنده‌گی‌م کودکانه‌تر بود، معصومانه‌تر بود، قشنگ‌تر بود، پر از خنده بود، پر از گریه بود، پر از دوستی بود، پر از مهر بود، پر از روزهای متفاوت بود. دل‌م خیلی تنگ شده برای سرگرمی‌های گذشته‌ام. دل‌م می‌خواهد قید خیلی چیزها را بزنم و مثل قدیم سرم توی کتاب‌های داستان‌م باشد، سرم توی شعر خواندن‌هایم باشد، سرم گرم خط نوشتن باشد و سوزاندن دورش و چسباندن‌ش به دیوار. دل‌م تنگ شده که دوباره داستان بنویسم، دوباره شعر بگویم و دوباره بنویسم‌شان توی دفترچه‌ی خاطرات‌م و جایی دور از چشم دیگران بگذارم‌شان. دوست دارم دوباره برگردم به دنیای کوچک اما با صفایی که برای خودم داشتم. احساس می‌کنم این بزرگ شدن خیلی به من ضربه زده، خیلی مرا از ساده‌گی و دل‌م دور کرده. دل‌م می‌خواهد دوباره خیلی بگویم و خیلی بخندم. این چند وقت بس که حرف نزده‌ام، سکوت برای‌م عادت شده است. خیلی دل‌م تنگ شده برای گذشته‌ام که دوست‌ش داشتم از ته دل‌م.

گذشته‌ام خیلی پر تر بود از خدا،
با همین چیزهای ساده...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:30 توسط عاشقی گاه گاه