من گنجشکِ کوچکِ سرگردانِ خیابان‌های تاریکِ روزهای سرد و برفی این دنیایم.
بگشا! پنجره‌ای از پنجره‌های خانه‌ات را.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آذر ۱۳۸۹ساعت 12:52 توسط عاشقی گاه گاه

نیمه شب است و من دانه دانه حروف را از روی کی‌برد، با فشار انگشتان‌م، می‌فرستم روی صفحه‌ی مانیتور و به مرگ فکر می‌کنم. نیمه شبی از سال‌های بیست و چند ساله‌گی‌ست، در عنفوان جوانی، و من به مرگ فکر می‌کنم. هنوز حروف تایپ می‌شوند و من به مرگ فکر می‌کنم. هنوز این قدرت در انگشتان من وجود دارد تا کلیدهای کی‌برد را فشار دهند و حروف را تایپ کنند و من به مرگ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم شاید میان فشردن همین کلمات و شاید حتی همین حروف، دیگر توانی در انگشتان‌م وجود نداشته باشد که بخواهم حتی کلیدی را فشار بدهم. به این فکر می‌کنم و به خودم می‌گویم می‌بینی چه‌قدر راحت است، چه‌قدر ناگهانی‌ست و چه‌قدر کوتاه اس؛ لحظه‌ای که مرگ می‌آید سراغ‌ت. به خودم می‌گویم پس چه‌طور این‌قدر راحت روزها را می‌گذرانی بی یاد مرگ و بی هیچ حسابی و کتابی، بی هیچ ملاحظه‌ای. بی هیچ حضوی نسبت به نگاه‌کننده‌ای که هر دم تو را می‌نگرد. بی هیچ...
حالا دارم فکر می‌کنم اگر مرگ همین حالا به سراغ‌م آمد باید چه کنم؟ کمی تهِ دل‌م می‌لرزد. یک جورهایی از خدا می‌خواهم به این زودی‌ها مرگ سراغ‌م نیاید که من هنوز هیچ توشه‌ای برنداشته‌ام. حالا که دانه دانه کلیدهای کی‌برد زیر دستان‌م بالا و پایین می‌رود، دارم فکر می‌کنم از فردا آدم متفاوتی می‌شوم، آدم خوبی می‌شوم، یعنی باید بشوم اما هنوز چند لحظه‌ای نگذشته- یعنی دقیقاً همین حالا که دارم این کلمه را تایپ می‌کنم- به حرف خودم، به قول خودم خنده می‌کنم و با خودم می‌گویم این هم از همان قول‌های بی خود است. این هم از همان عهد‌های شکستنی همیشه‌گی‌ست. با خودم می‌گویم هر که تو را- یعنی خودم را- نشناسد خودت- یعنی خودم- که خوب می‌شناسد...
اما من به همین قول‌ها زنده‌ام. خدا هم به این قول‌های من فکر می‌کنم دیگر عادت کرده‌ است، ایضاً به زیرشان زدن‌هایم.اما تنها امیدم آن است که خدا عمرم را آن‌قدر طول بدهد که روزی از بند این قول دادن‌ها و عمل نکردن‌ها بیایم بیرون و کمی در هوای‌ش قدم بزنم، بیایم دور و برش هواخوری، کمی هم نزدیک‌ش بشم بعد از عمری. به همین است که زنده‌ام، باشد که آرزو به دل از این دنیا نبردم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:10 توسط عاشقی گاه گاه

امروز، حسین قرار است دیگر تنهای تنها بشود. قرار است علم‌دارش را، برادرش را، امید جان‌ش را، تکیه‌گاه‌ش را، سقایش را، پیش چشم‌ش از دست بدهد. امروز قرار است حسین کمرش بشکند و امیدش ناامید بشود. امروز قرار است، کودکان از تشنه‌گی‌شان پشیمان بشوند که عمو را راهی علقمه کردند. امروز قرار است، زینب دل‌ش خالی شود. امروز قرار است رقیه بی عمو شود. امروز است آب، بی آبرو شود. امروز قرار است دو دست بیافتد کنار علقمه. امروز قرار است عمود خیمه‌ی عباس پایین بیاید و حرامی‌ها به خیمه طمع کنند. امروز قرار است همه‌ی امید ها ناامید شود...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۹ساعت 1:16 توسط عاشقی گاه گاه

نمی‌دانم چه طور اتفاق می‌افتد. شب، بعد از پایان تمام روزمره‌گی‌ها، عادت‌ها، غفلت‌ها و تمام کارهای بیخود روزانه، وقتی آرام نشسته‌ای در اتاق، ناگهان به خودت می‌آیی. یک حالتی می‌شود که خیال می‌کنی تازه‌ی تازه روح در تو دمیده می‌شود. انگاری تا حالا روح‌ت جایی سرگردان بوده، انگاری تا حالا جایی دور از تو می‌پلکیده، انگار تا حالا که سرت گرم دنیا و ما فیها بوده رغبت نمی‌کرده بیاید طرف‌ت و حالا که دمی آرام نشسته‌ای و فارق از خیلی چیزها شده‌ای یواش یواش می‌آید طرف‌ت و در تو حلول می‌کند.
وقتی روح‌ت برمی‌گردد یک تکان می‌خوری. جوری نیست که بشود این تکان را توصیف‌ش کرد اما یک دفعه به خودت می‌آیی و دور برت که تازه‌گی دیگری برای‌ت پیدا کرده است را نگاه می‌کنی، دست‌هایت را نگاه می‌کنی و تکان‌شان می‌دهی و بودن‌ت را حس می‌کنی. دست می‌گذاری روی سینه‌ات و صدای قلب‌ت را که گوش می‌دهی و تپش‌هایش را زیر دست‌ت که احساس می‌کنی، آرام می‌گیری و یاد خدا می‌افتی و با خجالت یک الحمدلله‌ی می‌گویی و به این فکر می‌کنی که از صبح تا حالا مشغول چه کارهایی بوده‌ای که خدا را فراموش کرده‌ای. فکر می‌کنی چه‌قدر غرق خود دنیایی‌ات و نیازها و آمال‌ش شده‌ای که خدا این‌قدر راحت یک صبح تا شب از فکر و خیال‌ت می‌رود بیرون. و این بیرون رفتن هم یعنی این‌که تو خودت بیرون‌ش می‌کنی وگرنه او که همیشه خاطرش با توست. مشغول همین فکرها که هستی ناگهان احساس می‌کنی بغضی از یک جای ناشناس از راه گلویت می‌خواهد بدود توی چشم‌هایت. اما یک نگاهی به اطراف و اطرافیان‌ت می‌کنی و بغض‌ت را فرو می‌خوری و اشک‌هایت را نمی‌گذاری که بیایند بیرون. اما خیلی دل‌ت می‌خواهد می‌شد و می‌رفتی جایی دور، در یک بیابان، زیر آسمان شب و خودت می‌انداختی روی خاک و سر به زیر می‌کردی و فقط اشک می‌ریختی.فقط اشک می‌ریختی، فقط اشک... اما آن لحظه، تنها جریانی از یک شرم در تمام بدن‌ت جاری می‌شود و می‌خواهی زمین دهان باز کند و تو را ببلعد اما چه فایده که زیر زمین باشی یا روی آن، چشم‌هایی همیشه تو را نگاه می‌کنند که نمی‌توانی از سنگینی‌شان فرار کنی...
در دل‌ت او را شکر می‌کنی که از دنیا نبرد تو را در این روز که از او غافل بودی و تو را دوباره با اتفاقی ساده به یاد خودش انداخت و گذاشت لحظاتی به او فکر کنی.

تنها آرزویم این است
که غافل و جاهل از دنیا نبری‌ام...
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:51 توسط عاشقی گاه گاه

برای رسیدن به خدا، گاهی آدم خیلی دور خودش می‌چرخد و می‌گردد و دست آخر هم سرش گیج می‌رود و می‌خورد زمین و دوباره بلند شدن‌ش...
آدم گاهی به همه چیز و همه کس متوسل می‌شود؛ از انواع عرفان‌ها و استادها- که خوب‌شان کم یافت می‌شود و گران‌بهاست- گرفته تا ریاضت‌های مختلف و غیره و غیره. دست آخر هم از خودش و هم از خدایی که آن‌قدر دست یافتن به او سخت است متنفر می‌شود. اگر خیلی وضع‌ش حاد باشد قید خیلی چیزها را می‌زند و لاقید زنده‌گی ادامه می‌دهد و اگر نه در بیش‌تر مواقع، چند صباحی را به حیرانی و پریشانی روز و شب می‌گذارند و دوباره می‌گردد پی خدا. اما...
اما دریغ که خیلی از ما آدم‌ها هیچ وقت سرکی هم به دل کوچک اما بزرگ‌مان نمی‌زنیم و آن‌جا دنبال خدا نمی‌گردیم. خدا در دل ماست. خدا در حوالی دل ما می‌پلکد و منتظر است تا صدایش کنیم. کافی‌ست صدایش کنیم تا بیاید و بنشیند میان دل‌مان.

این روزها
مبتلا شده‌ام به حیرانی،
به پریشانی،
به گشتن دور خودم،
به ویرانی...


من آن ماه‌م که اندر لامکان‌م
مجو بیرون مرا در عین جان‌م
+
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:30 توسط عاشقی گاه گاه

دل آدم‌ها گاهی خیلی زیاد برای گذشته‌شان تنگ می‌شود. گذشته‌ای ساده‌تر، گذشته‌ای بی دغدغه‌تر، گذشته‌ای کودکانه‌تر، گذشته‌ای معصومانه‌تر...

من هم یکی از همین آدم‌ها. دل‌م خیلی تنگ شده برای گذشته‌ای که راحت‌تر زنده‌گی می‌کردم و زنده‌گی‌م کودکانه‌تر بود، معصومانه‌تر بود، قشنگ‌تر بود، پر از خنده بود، پر از گریه بود، پر از دوستی بود، پر از مهر بود، پر از روزهای متفاوت بود. دل‌م خیلی تنگ شده برای سرگرمی‌های گذشته‌ام. دل‌م می‌خواهد قید خیلی چیزها را بزنم و مثل قدیم سرم توی کتاب‌های داستان‌م باشد، سرم توی شعر خواندن‌هایم باشد، سرم گرم خط نوشتن باشد و سوزاندن دورش و چسباندن‌ش به دیوار. دل‌م تنگ شده که دوباره داستان بنویسم، دوباره شعر بگویم و دوباره بنویسم‌شان توی دفترچه‌ی خاطرات‌م و جایی دور از چشم دیگران بگذارم‌شان. دوست دارم دوباره برگردم به دنیای کوچک اما با صفایی که برای خودم داشتم. احساس می‌کنم این بزرگ شدن خیلی به من ضربه زده، خیلی مرا از ساده‌گی و دل‌م دور کرده. دل‌م می‌خواهد دوباره خیلی بگویم و خیلی بخندم. این چند وقت بس که حرف نزده‌ام، سکوت برای‌م عادت شده است. خیلی دل‌م تنگ شده برای گذشته‌ام که دوست‌ش داشتم از ته دل‌م.

گذشته‌ام خیلی پر تر بود از خدا،
با همین چیزهای ساده...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم آذر ۱۳۸۹ساعت 19:30 توسط عاشقی گاه گاه