برای رسیدن به خدا، گاهی آدم خیلی دور خودش میچرخد و میگردد و دست آخر هم سرش گیج میرود و میخورد زمین و دوباره بلند شدنش...
آدم گاهی به همه چیز و همه کس متوسل میشود؛ از انواع عرفانها و استادها- که خوبشان کم یافت میشود و گرانبهاست- گرفته تا ریاضتهای مختلف و غیره و غیره. دست آخر هم از خودش و هم از خدایی که آنقدر دست یافتن به او سخت است متنفر میشود. اگر خیلی وضعش حاد باشد قید خیلی چیزها را میزند و لاقید زندهگی ادامه میدهد و اگر نه در بیشتر مواقع، چند صباحی را به حیرانی و پریشانی روز و شب میگذارند و دوباره میگردد پی خدا. اما...
اما دریغ که خیلی از ما آدمها هیچ وقت سرکی هم به دل کوچک اما بزرگمان نمیزنیم و آنجا دنبال خدا نمیگردیم. خدا در دل ماست. خدا در حوالی دل ما میپلکد و منتظر است تا صدایش کنیم. کافیست صدایش کنیم تا بیاید و بنشیند میان دلمان.
این روزها
مبتلا شدهام به حیرانی،
به پریشانی،
به گشتن دور خودم،
به ویرانی...من آن ماهم که اندر لامکانممجو بیرون مرا در عین جانم+
+
نوشته شده در شنبه ششم آذر ۱۳۸۹ساعت 20:30 توسط عاشقی گاه گاه