نمیدانم چه طور اتفاق میافتد. شب، بعد از پایان تمام روزمرهگیها، عادتها، غفلتها و تمام کارهای بیخود روزانه، وقتی آرام نشستهای در اتاق، ناگهان به خودت میآیی. یک حالتی میشود که خیال میکنی تازهی تازه روح در تو دمیده میشود. انگاری تا حالا روحت جایی سرگردان بوده، انگاری تا حالا جایی دور از تو میپلکیده، انگار تا حالا که سرت گرم دنیا و ما فیها بوده رغبت نمیکرده بیاید طرفت و حالا که دمی آرام نشستهای و فارق از خیلی چیزها شدهای یواش یواش میآید طرفت و در تو حلول میکند.
وقتی روحت برمیگردد یک تکان میخوری. جوری نیست که بشود این تکان را توصیفش کرد اما یک دفعه به خودت میآیی و دور برت که تازهگی دیگری برایت پیدا کرده است را نگاه میکنی، دستهایت را نگاه میکنی و تکانشان میدهی و بودنت را حس میکنی. دست میگذاری روی سینهات و صدای قلبت را که گوش میدهی و تپشهایش را زیر دستت که احساس میکنی، آرام میگیری و یاد خدا میافتی و با خجالت یک الحمدللهی میگویی و به این فکر میکنی که از صبح تا حالا مشغول چه کارهایی بودهای که خدا را فراموش کردهای. فکر میکنی چهقدر غرق خود دنیاییات و نیازها و آمالش شدهای که خدا اینقدر راحت یک صبح تا شب از فکر و خیالت میرود بیرون. و این بیرون رفتن هم یعنی اینکه تو خودت بیرونش میکنی وگرنه او که همیشه خاطرش با توست. مشغول همین فکرها که هستی ناگهان احساس میکنی بغضی از یک جای ناشناس از راه گلویت میخواهد بدود توی چشمهایت. اما یک نگاهی به اطراف و اطرافیانت میکنی و بغضت را فرو میخوری و اشکهایت را نمیگذاری که بیایند بیرون. اما خیلی دلت میخواهد میشد و میرفتی جایی دور، در یک بیابان، زیر آسمان شب و خودت میانداختی روی خاک و سر به زیر میکردی و فقط اشک میریختی.فقط اشک میریختی، فقط اشک... اما آن لحظه، تنها جریانی از یک شرم در تمام بدنت جاری میشود و میخواهی زمین دهان باز کند و تو را ببلعد اما چه فایده که زیر زمین باشی یا روی آن، چشمهایی همیشه تو را نگاه میکنند که نمیتوانی از سنگینیشان فرار کنی...
در دلت او را شکر میکنی که از دنیا نبرد تو را در این روز که از او غافل بودی و تو را دوباره با اتفاقی ساده به یاد خودش انداخت و گذاشت لحظاتی به او فکر کنی.
تنها آرزویم این است
که غافل و جاهل از دنیا نبریام...
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر ۱۳۸۹ساعت 15:51 توسط عاشقی گاه گاه