نیمه شب است و من دانه دانه حروف را از روی کی‌برد، با فشار انگشتان‌م، می‌فرستم روی صفحه‌ی مانیتور و به مرگ فکر می‌کنم. نیمه شبی از سال‌های بیست و چند ساله‌گی‌ست، در عنفوان جوانی، و من به مرگ فکر می‌کنم. هنوز حروف تایپ می‌شوند و من به مرگ فکر می‌کنم. هنوز این قدرت در انگشتان من وجود دارد تا کلیدهای کی‌برد را فشار دهند و حروف را تایپ کنند و من به مرگ فکر می‌کنم و فکر می‌کنم شاید میان فشردن همین کلمات و شاید حتی همین حروف، دیگر توانی در انگشتان‌م وجود نداشته باشد که بخواهم حتی کلیدی را فشار بدهم. به این فکر می‌کنم و به خودم می‌گویم می‌بینی چه‌قدر راحت است، چه‌قدر ناگهانی‌ست و چه‌قدر کوتاه اس؛ لحظه‌ای که مرگ می‌آید سراغ‌ت. به خودم می‌گویم پس چه‌طور این‌قدر راحت روزها را می‌گذرانی بی یاد مرگ و بی هیچ حسابی و کتابی، بی هیچ ملاحظه‌ای. بی هیچ حضوی نسبت به نگاه‌کننده‌ای که هر دم تو را می‌نگرد. بی هیچ...
حالا دارم فکر می‌کنم اگر مرگ همین حالا به سراغ‌م آمد باید چه کنم؟ کمی تهِ دل‌م می‌لرزد. یک جورهایی از خدا می‌خواهم به این زودی‌ها مرگ سراغ‌م نیاید که من هنوز هیچ توشه‌ای برنداشته‌ام. حالا که دانه دانه کلیدهای کی‌برد زیر دستان‌م بالا و پایین می‌رود، دارم فکر می‌کنم از فردا آدم متفاوتی می‌شوم، آدم خوبی می‌شوم، یعنی باید بشوم اما هنوز چند لحظه‌ای نگذشته- یعنی دقیقاً همین حالا که دارم این کلمه را تایپ می‌کنم- به حرف خودم، به قول خودم خنده می‌کنم و با خودم می‌گویم این هم از همان قول‌های بی خود است. این هم از همان عهد‌های شکستنی همیشه‌گی‌ست. با خودم می‌گویم هر که تو را- یعنی خودم را- نشناسد خودت- یعنی خودم- که خوب می‌شناسد...
اما من به همین قول‌ها زنده‌ام. خدا هم به این قول‌های من فکر می‌کنم دیگر عادت کرده‌ است، ایضاً به زیرشان زدن‌هایم.اما تنها امیدم آن است که خدا عمرم را آن‌قدر طول بدهد که روزی از بند این قول دادن‌ها و عمل نکردن‌ها بیایم بیرون و کمی در هوای‌ش قدم بزنم، بیایم دور و برش هواخوری، کمی هم نزدیک‌ش بشم بعد از عمری. به همین است که زنده‌ام، باشد که آرزو به دل از این دنیا نبردم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۸۹ساعت 0:10 توسط عاشقی گاه گاه