می‌بینی حیرانی‌م را؟ می‌بینی پریشانی‌م را؟ می‌بینی که دل‌م دست خودم نیست؟ می‌بینی که از تو دور افتاده‌ام؟ می‌بینی که شب‌ها را چه بی خیال می‌گذرانم؟ می‌بینی دل‌م چه زود می‌لرزد؟ می‌بینی؟می‌بینی؟
می‌بینی!
همه چیز را می‌بینی. پس چرا فقط نگاه می‌کنی؟ پس چرا فقط لب‌خند می‌زنی؟ پس چرا من این‌جا تنها مانده‌ام؟ پس چرا من این‌جا ویران می‌شوم؟ پس چرا ویرانی‌م را می‌بینی و هیچ نمی‌کنی؟ پس چرا من آواره‌ی دشت‌های حیرت‌م؟ پس چرا من سرگردان وادی وحشت‌م؟ پس چرا من پاهایم می‌لرزد؟ پس چرا من در بهت تنهایی مانده‌ام؟ پس چرا صدایت به گوش‌م نمی‌رسد؟
می‌دانم!
بد هستم و این‌ها فقط توقعات بی‌جای من است. اما یاد شب‌های خوب مناجات‌های امیر می‌افتم.
و هل یرحم العبد ال‍‌اّ المولی؟ و هل یرحم المملوک ال‍‌اّ المالک؟ و هل یرحم المخلوق ال‍‌اّ الخالق؟ و هل یرحم االضعیف ال‍‌اّ الغنی؟ و هل یرحم السائل ال‍‌اّ المعطی؟ و هل یرحم الفانی ال‍‌اّ الباقی؟ و هل یرحم المتحیر ال‍‌اّ الدلیل؟  و هل یرحم المذنب ال‍‌اّ الغفور؟...
و هل یرحم المن ال‍‌اّ التو؟
باور کن ویرانی‌م را، باور کن خرابی‌م را، باور کن دست‌های خالی‌م را، باور کن ایمان لرزان‌م را. ادرکنی!

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 0:1 توسط عاشقی گاه گاه