نشسته‌ام توی اتاق. تنها. نمی‌دانم چه‌طور شد که دوباره دل‌م هوای قدیم را کرد. هوای ساده‌گی قدیم و خنده‌های بی‌خود قدیم. هوای بی‌خیالی و بی‌قیدی قدیم. هوای محصور نشدن در چیزهای بی‌مقدار. نمی‌دانم که چه‌طور شد دوباره هوای تو زد به سرم. نمی‌دانم. فکر می‌کنم سال‌ها که گذشته است تو را بیش‌تر حس کرده‌ام ولی می‌نشینم و درست که فکر می‌کنم می‌بینم من و تو، گذشته‎ی به‌تری داشتیم تا حال ِ خوبی. نمی‌دانم. شاید هم اشتباه می‌کنم ولی قدیم‌تر تو را بیش‌تر حس می‌کردم، برای‌م بیش‌تر ملموس بودی، در دست‌های من بودی، در چشم‌های من بودی، در قلب من بودی. نمی‌دانم این بزرگ شدن، این بالا رفتن سن چرا آدم‌ها را این‌قدر عوض می‌کند. شاید خودشان هم نفهمند عوض شدن‌شان را ولی گذشت زمان انگار قلب آدم‌ها را تصرف می‌کند، انگار با جنگ ِ نرمی، بدون سر و صدا همه چیز را مال ِ خودش می‌کند. دوست دارم به گذشته‌ام با تو بازگردم و همان‌جا بمانم و دیگر بزرگ نشوم تا شاید در هوای نم‌ناک تو بپوسم، زنگ بزنم و یا شاید هم جوانه بزنم. نمی‌دانم.

+ نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 11:25 توسط عاشقی گاه گاه