قرار نبود کسی خبر دار بشود. روال بر این بود که سرزده بروند و منطق شان هم این بود که راضی نبودند کسی توی زحمت بیفتد برایشان.
وقتی آمدند دیدند که پیش پای شان گوسفند قربانی کردند و بساطی به راه انداختند.
خیلی ناراحت شدند و برگشتند طرف یکی از بچه ها و با لحنی عصبانی گفتند که مگر قرار نبود کسی خبر نداشته باشد؟
پیرزن خودش را انداخت وسط صحبت و گفت که آقا! ما خودمان خبر دار شدیم. دیشب پسرم آمده بود به خوابم و گفت که فردا مهمان عزیزی دارید. گفت که رهبر قرار است فردا بیاید این جا. و این را هم گفت که به رهبر بگویید که این قدر آرزوی شهادت نکنند، نظام حالا حالاها به شان نیاز دارد...
این خاطره ای بود از یکی از بچه ها که به قولی دستش توی کار است! مربوط هم می شود به بازدید مقام معظم رهبری از خانواده های شهدا در سفرهای استانی شان.
و این روزها فقط دعا می کنم که حالا حالا ها نظام به آقا نیاز داشته باشد و حالا حالا ها هم این قدر آرزوی شهادت نکنند حضرت شان.
آمین.
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر ۱۳۸۸ساعت 21:2 توسط عاشقی گاه گاه
|