یا حق..
مهربانا! چه کنم؟
چه کنم با این دل سنگ شده ی سیاه؟ چه کنم با سنگینی اش که سینه ام را تنگ کرده و پایم را لنگ. دیگر آن قدر مرا چسبانده به این زمین خاکی که یکی شده ام با خاک و بر سرم هم شده است. چه کنم دلی را که افق نگاه هایش دیگر آن قدر پائین آمده که رنگ آسمان را از یاد برده و حتی هم اصل اً دیگر یادش نمی آید آسمان را با چه نونی می نویسند و با چه الفی. با نون نرخ روز می نویسند یا با نون "ن والقلم و ما یسطرون". با الف قامت آدم ها می نویسندش یا با الف قامت تو. چه کنم با دلی که آیه آیه تو را می خواند و شده انگار مخاطب طعنه هایت... لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من‏خشیة الله...

پ.ن. دیگر حرفی نمی ماند وکلامی و اگر باشد هم رویی نیست برای نوشتن...

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر ۱۳۸۸ساعت 2:16 توسط عاشقی گاه گاه |